میوه دلم محمد سبحان میوه دلم محمد سبحان ، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 21 روز سن داره

میوه دل

اولین آواز گلم

نور چشمانم پسر عزیزم تازگیا وقتی باهات حرف میزنم همراه با خنده برام آغو میکنی یه چیزی تو مایه های حرف زدن مثلا میخوای جوابمو بدی و من دلم واست غش میره فدات بشم عزیزدلم بس که عزیزی عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشقتم عسلکم          ...
10 مهر 1390

اولین آواز گلم

نور چشمانم پسر عزیزم تازگیا وقتی باهات حرف میزنم همراه با خنده برام آغو میکنی یه چیزی تومایه های حرف زدن مثلا میخوای جوابمو بدی و مندلم واست غش میره فدات بشم عزیزدلم بس که عزیزیعااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشقتم عسلکم ...
10 مهر 1390

قلبم سبحان

گل ناز مامانی ، تازگیا وقتی جغجغه ات رو میدم دستت می تونی محکم تو دستت بگیریش و تکونش بدی امروز هم برای اولین بار غیر از شیر بهت هلو دادم و تو هم با کمال میل هلو رو لیس میزدی و وقتی ازت گرفتم شروع کردی به گریه که بهت بدم شب هم خاله سارا بهت بستنی داد و تو هم تند تند مک میزدی و دهنتو مزه میکردی عزیزکم معلوم میشه خیلی شکمویی                                                   ...
10 مهر 1390

قلبم سبحان

گل ناز مامانی ، تازگیا وقتی جغجغه ات رو میدم دستت می تونی محکم تو دستت بگیریش و تکونش بدی امروز هم برای اولین بار غیر از شیربهت هلو دادم و تو هم با کمال میل هلو رو لیس میزدی و وقتی ازت گرفتم شروع کردی به گریهکه بهت بدم شب هم خاله سارا بهت بستنی داد و تو هم تند تند مک میزدی و دهنتو مزه میکردی عزیزکم معلوم میشه خیلی شکمویی ...
10 مهر 1390

مشغله های مامانی

گل خوشگلم سلام . خوبی عزیزدلم ؟ امروز یه اتفاق مهم برای مامانی افتاد . صبح خاله سارا که همونجور که خودت می دونی توی یه پیش دبستانی کار میکنه باهام تماس گرفت و گفت رئیسمون گفته یه مربی دیگه لازم داریم و من تورو معرفی کردم و اونم گفته از فردا بگو بیاد سرکار حالا فردا بیا . مامانی اولش کمی ذوق کرد و خوشحال شد اما بعد یاد تو افتاد و دلش به درد اومد که من پسر خوشگلمو چکار کنم اما مامان جون مثل همیشه مانند یه فرشته مهربون     به داد مامانی رسید و گفت خودم میام نگهش میدارم تو نگران نباش اونوقت مامانی یکم خیالش راحت شد اما گلکم دلم نمیاد بذارمت و برم اما مجبورم شاید دیدی این هم برام سابقه شد و اگه دری به تخته خورد و خواستن استخدام کن...
10 مهر 1390

مشغله های مامانی

گل خوشگلم سلام . خوبی عزیزدلم ؟ امروز یه اتفاق مهم برای مامانی افتاد . صبح خاله سارا که همونجور که خودت می دونی توی یه پیش دبستانی کار میکنه باهام تماس گرفت و گفت رئیسمون گفته یه مربی دیگه لازم داریم و من تورو معرفی کردم و اونم گفته از فردا بگو بیاد سرکار حالا فردا بیا . مامانی اولش کمی ذوق کرد و خوشحال شد اما بعد یاد تو افتاد و دلش به درد اومد که من پسر خوشگلمو چکار کنم اما مامان جون مثل همیشه مانند یه فرشته مهربون به داد مامانی رسید و گفت خودم میام نگهش میدارم تو نگران نباش اونوقت مامانی یکم خیالش راحت شد اما گلکم دلم نمیاد بذارمت و برم اما مجبورم شاید دیدی این هم برام سابقه شد و اگه دری به تخته خورد و خواستن استخدام کننهمین سابقه دست ما...
10 مهر 1390

قربون چشاش فدای نگاش میمیرم براش

شاه پسر گلم الان که دارم این مطالب رو می نویسم ساعت 12 شب روز شنبه است اما تو هنوز نخوابیدی و بابایی داره راهت می بره امروز صبح رفتیم خونه مامان جون و تو پیش مامان جون موندی تا مامانی بره دندون پزشکی ، از صبح که بیدار شدی فقط نیم ساعت خوابیدی و تا الان که نیمه شبه بیداری و نمی خوابی . عزیزدلم تازگیا خیلی اذیت میکنی خوابت کم شده و زود زود گرسنه میشی و همش دوست داری راهت ببریم خلاصه کلی اذیتمون می کنی اما با همه این شرایط عااااااااااااشقتیم                                   ...
10 مهر 1390

قربون چشاش فدای نگاش میمیرم براش

شاه پسر گلم الان که دارم این مطالب رو می نویسم ساعت 12 شب روز شنبه است اما تو هنوز نخوابیدی و بابایی داره راهت می بره امروز صبح رفتیم خونه مامان جون و تو پیش مامان جون موندی تا مامانی بره دندون پزشکی ، از صبح که بیدار شدی فقط نیم ساعت خوابیدی و تا الان که نیمه شبه بیداری و نمی خوابی . عزیزدلم تازگیا خیلی اذیت میکنی خوابت کم شده و زود زود گرسنه میشی و همش دوست داری راهت ببریم خلاصه کلی اذیتمون می کنی اما با همه این شرایط عااااااااااااشقتیم ...
10 مهر 1390

طپش قلبم سبحانم

پسر گلم امروز وقتی بابایی داشت باهات بازی میکرد متوجه شد وقتی جغجغه ات رو داده دستت تو اونو به دهنت بردی بعد منو صدا زد و من دیدم بله پسر گلم توانایی این کارو داره و کلی با بابایی ذوق کردیم و همش جغجغه ات رو می دادیم دستت تا تو دهنت بکنی قربونت برم گل قشنگم داری کم کم رشد می کنی و آقا میشی امیدوارم خیلی زود بزرگ بشی تا بتونی با دستای قشنگت خاطراتت رو توی وبلاگت بنویسی خیلی دوستت دارم طوریکه نمی تونم وصفش کنم ...
9 مهر 1390

طپش قلبم سبحانم

پسر گلم امروز وقتی بابایی داشت باهات بازی میکرد متوجه شد وقتی جغجغه ات رو داده دستت تو اونو به دهنت بردی بعد منو صدا زد و من دیدم بله پسر گلم توانایی این کارو داره و کلی با بابایی ذوق کردیم و همش جغجغه ات رو می دادیم دستت تا تو دهنت بکنی قربونت برم گل قشنگم داری کم کم رشد می کنی و آقا میشی امیدوارم خیلی زود بزرگ بشی تا بتونی با دستای قشنگت خاطراتت رو توی وبلاگت بنویسی خیلی دوستت دارم طوریکه نمی تونم وصفش کنم ...
9 مهر 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به میوه دل می باشد